تبليغاتX
نبض زندگی
نبض زندگی

شعر و نثر

سلام

 من خيلي منتظر موندم كه بياي و جواب سوالام و بدي

اما

خب رفتي كه رفتي

خبرم ندادي

حالا چي كنيم؟


????? ??? ?? یکشنبه بیست و پنجم دی 1390???? 20:50 ???? سیما| |

روزها

تمام آن روزها

پاره دگر آن شبي هستند

كه

من تورا گم كردم.

????? ??? ?? سه شنبه یکم آذر 1390???? 14:42 ???? سیما| |

گاهي وقتها دلم و فكرم مشغوله كسي  ميشه كه نميشناسمش

نميدونم كيه ؟كجا است چرا دير دير سر ميزنه؟

من و ميشناسه يا نه ؟ آشنا است يا غريبه است؟

حرفهاش راسته يا دروغه ؟ واسه چي نميگه كيه؟

باور كن به يادتم خيلي زياد بفكرتم

جواب سوالام و بده . مرد باش

منتظرم يادت نره


????? ??? ?? دوشنبه سی ام آبان 1390???? 16:31 ???? سیما| |

اینجـــــا , با فاصـــــله ی هــــــزارسال نــوری !!

فقط از تــــو نوشتن آرامم می کند ...
...
ببین !
...
از پشت تمام پنجـــــره‌ها

فقط آســـــمان تــــــو پیـــــــدا ست !

با مـــــاه نقــــره فام،

با دنیـــا دنیـــا ســـــتاره ....

با آفتابی

به شـــعاع تمام آســـمان ،

مـــــژده می دهد

که نمی پوســم ،

که گـــم نمی شوم

بین واژه‌ها ی دلتنــــــگ ...پریشــــــان • •


مرسي از دوست عزيزم آقا وحيد بابت مطالب قشنگي كه برام گذاشته .

مرسي وحيد

????? ??? ?? پنجشنبه نوزدهم آبان 1390???? 9:36 ???? سیما| |

سلام

من شما رو يادم مياد كاملا خيلي خوب نظرهاتون يادمه . بهتره شما برام شماره

بذاري من رو صفحه اول وب برات شماره بذارم . هزار نفر بردارن شماره ام و .


من نميدونم چرا تو خودت و معرفي نميكني ؟؟؟ نميدونم از چي ميترسي ؟؟؟؟؟

اگه من و بشناسي ميدوني كه آدم بي منطق و نفهمي نيستم . من منتظرم يه كم

واضح تر حرف بزني.

آخه از كجا بدونم شما كي هستي . دارم از فوضولي ميميرم .

برات خيلي بهتره كه زوده زود خودت و معرفي كني اين حرفم جديه . اگه بازم

دست دست كني شايد دير بشه واسه اينكه خودت و معرفي كني.


????? ??? ?? پنجشنبه نوزدهم آبان 1390???? 9:34 ???? سیما| |

خدايا تو كه شنواتريني     چرا فرياد هايم را پاسخ نميگويي؟


ميداني احساس ميكنم مدتهاست خاموش شده ام .


ظهر فريب خوره به جانم انداخته است.

????? ??? ?? جمعه سیزدهم آبان 1390???? 7:19 ???? سیما| |

انگار هر چه پشت سرت ميدوم و نفس نفس ميزنم به گرد پايت هم نميرسم .......

آخر مقصدت كجاست اي مسافر؟ در كدام خانه توقف خواهي كرد؟

پاهايم خسته شدند توان راه رفتن ندارم اما چه كنم كه دلم تا بي نهايت به دنبالت مي آيد بي هيچ خستگي .

خودم اما خسته شدم ناي نفس ندارم دلم ميخواست همين جا كنارم ميماندي تا مفهوم دوست داشتن و عاشق بودن را برايت معني  ميكردم.

كاش خدا به من نگاهي از سر رحمت بر من بيندازد............

????? ??? ?? یکشنبه یکم آبان 1390???? 7:39 ???? سیما| |

به نام او

كاش گاهي اوقات بي آنكه يادت كنم يادم كني بي آنكه صدايت كنم بازگردي و نگاهم كني كاش بي آنكه اشك بريزم ناجي دردهايم باشي كاهش بي آنكه هر روز براي بازگشتنت دعا كنم باز گردي كاش هميشه اين من نباشم كه به سوي تو مي آيم و تو از من ميگريزي ............

چه كنم وقتي روزهايم هر روز سياه تر از قبل مي شود چه كنم وقتي كاري از دستم بر نمي آيد آرام وبي شكوه تن به بيگانه و بي گانگي داده ام هم تنم خسته است و هم روحم بي تاب شده.

چه كنم وقتي دريچه هاي رحمتش به روي گناهكاري چون من بسته شده . خدايا صدايت ميكنم به رويم نگاه كن و جان و تن بي قرار مرا آرام و قرار ده . خسته ام خسته.

????? ??? ?? جمعه بیست و نهم مهر 1390???? 20:42 ???? سیما| |

خدايا كاش باز هم دستهايم را ميگرفتي كاش از خواب غفلتي كه فرورفته ام بيدارم كني .

كاش يك بار ديگر محبت تو وجودم را در بر ميگرفت. خدايا به تو نياز دارم بيش از هر وقتي دستهايم را بگير

????? ??? ?? جمعه بیست و نهم مهر 1390???? 7:35 ???? سیما| |

دست خودت نیست ! زن که باشی گاهی دوســــــــت

داری تکیه بدهی.. پناه ببری.. ضعیف باشی.. گهگاه

حریصانه بو میکنی شاید عطر تلخ مردانه اش لا به لای

انگشتانت باقی مانده باشد دست خودت نیست زن که

باشی گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی

و قناعت میکنی به رویای حضورش دست خود

نیســـــــــــت!!! زن که باشی......... همه ی دیوانگی

های عالم را بلدی

????? ??? ?? دوشنبه یازدهم مهر 1390???? 19:55 ???? سیما| |


???? ????? : ???? ?????